ت ق د ی ر
از تقدیر سرنوشت غمگین مباش
چه بسا سگ هایی که بر روی اجساد شیرها رقصیدند
شادی کردند و خود را بزرگ پنداشتند
ولی نمی دانستند شیر، شیر می ماند و سگ، سگ



از تقدیر سرنوشت غمگین مباش
چه بسا سگ هایی که بر روی اجساد شیرها رقصیدند
شادی کردند و خود را بزرگ پنداشتند
ولی نمی دانستند شیر، شیر می ماند و سگ، سگ



آرزوهای من زنده هستند
آنها با من رشد می کنند
من از آنها آنقدر خواهم گفت تا یاس را شکست داده و پرچم امید را بر فراز آسمان زندگی ام نصب کنند
با من از نا امیدی نگویید
امید نداشتن به فردا از من و وجود من بر نخواهد خاست...

دیروز رفتم کلاس زبان ثبت نام کردم...تو مدرسه نمره های زبانم خوب بود! دیگه دیروز بابام گفت:نسیم جان برو یه کلاس زبان ثبت نام کن تو کتاب مدرست که چیزی نداره برو یکم بیشتر یاد بگیر...منم که حرف گوش کن گفتم:باشه اما من پول ندارم پول کلاس بدم! بابام گفت:نسیم تو دوباره چرت گفتی؟!!من پولشو میدم دیگه !نه اینکه بقیه رو تو پولشو دادی!!منم یکی از ابروهامو بردم بالا گفتم:درهرصورت من گفتم بعدا بهت بگم بابا پول بده من اینو میخوام اونو میخوام نگی دارم پول زبانتو میدما
!گفت:باشه منم گفتم:دستت درد نکنه
!!کلاسم ده مهر شروع میشه بعدازظهر هم هست راهشم یکم دوره ولی میرم دیگه
...


